خرید بک لینک

درباره سایت

 -`-

آخرین مطالب

امکانات وب

ساعتآی دوزاده شب بود

نشسته بودم که یه چیزی بخورم و کم کم بخوابم

همینجوری فکر و خیالا از سرم میگذشت

تو یه لحظه یاده یه خوابی افتادم ک تابستون دیدم

که بهم گفت میخوام برم کربلا و اینا

که امسال رفت

:))) یکم خوشحال شدم همین

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:27

اونجا که شاعر میگفت حیف،حیف فرصتی نیست برای اب شدن در افتاب این خآک می پوشاند دست های تو را و قلب مرا...! یاده اون سه سال پیش افتادم یک مهر اومدم خونه،هنوز هیچی نمیدونستم، پشت لب تاب بودم یه دفه شنیدم میترا پشت تلفن داره با اون عمو حرف میزنه گریه میکنه،صدا گریش میومد گف عموت مرده،یه لحظه حس کردم خودم مردم، نه گریم میومد نه گشنگیمو حس میکردم نه باور کرده بودم، خلاصه بگم اینه که،تا هفت و اینا همتون دور همین فامیل دوست اشنا دلتون گرمه اما دو روز دیگه همه کم کم دورشن،برن سراغ کار و زندگیشون اون وقته که میفهمی چقد تنهایی،اوقته که واقعا باور میکنی از دست دادیش پنجشنبه ها همه سرخاکش بودن،من میموندم خونه تا همه برن تا تنها شم،که گریه کنم ، بلند سرسالش،میترا عکساشو از تو اتاقم جمع کرد، همون سال،پدربزرگ اسما فوت کرد تو مدرسه بودیم گرفتم بغلش کردم باهاش گریه کردم از اون موقع که عمو مرد فهمیدم عزیز از دست دادن چه حسی داره امیر علی هم ک مرد...همه لحظه های مجلس ختمش جلو چشممه نمیدونم چمه!ولی فوت عموش حس کردم عموی خودمو دوباره از دست دادم موقعی ک بابابزرگ مرد نه سالم بود عروسکمو بغل کردم عمو که مرد زن دایی اومد بغلم کرد گریه کرد ک گریه کنم امیرعلی که مرد کسی نبود،فقط دست شقایقو گرفتم و کنارش نشستم الان دلم میخاد یکیو بغل کنم بگم ناراحتم! نمیدونم،من ندیدمش اسمشم نمیدونم ولی انگار عموم دوب

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 12:39

سخته بگم،

ولی باید بهش بگم

تا فکر نکنه ناراحتی های چندسال پیشمو هنوز ازش ، تو دلم دارم

29-Deu

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 12:39

صفحه بندی